غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
513
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
متوجه ايشان كردند در مقام مقابله و مقاتله توانند آمد و در تضاعيف اينحالات شيخ رمضان كرت ديگر از نزد امسلمان چلبى بدرگاه فلك اشتباه آمد و پيشكش بسيار از اسبان راهوار و جانوران شكارى و اقمشه نفيسه و نقود نامعدود همراه آورد و بوسيله امراء عظام شرف بساط بوسى صاحبقران گردون غلام دريافت كيفيت اخلاص و دولتخواهى امسلمان را بشرف عرض رسانيد و منظور نظر عنايت و رعايت كشته فرمان همايون نفاذ يافت كه حكومت تمام ولايت اسريقه و توابع و مضافات مخصوص بقيصرزاده باشد و درين باب يرليغ جهان مطاع بالتمغاء همايون رسيد و شيخ رمضان بانعام خلعت فاخره و اسب مكمل بزين زر سرافراز شده رخصت انصراف ارزانى يافت و همدرآن ايام از پيش پسر ديگر قيصر عيسى چلبى رسولى قطب الدين نام بپايبوس صاحبقران آفتاب احتشام رسيد و او نيز نوازش يافته بازگرديد آنگاه رايت ظفر پناه از ازمير مراجعت كرده سايه التفات بر تسخير حصار الغ يرلق انداخت و در اثناء جنگ و جدال تيرى بسينهء امير جلال الاسلام رسيده شهيد گرديد و همان لحظه قلعه مسخر گشته تمامى مردان آنجائيرا بقتل رسانيدند و عيال و اطفال در اسيرى افتادند و الغ يرلق با خاك راه يكسان شد بعد از آن اكسرى و زونسبين نيز بيمن توجه صاحبقران ظفر قرين مفتوح گشته حكم ساير قلاع آنحدود گرفت و در آن اثنا از پيش اميرزاده محمد سلطان پسر مبشر به خدمت صاحبقران ستوده مآثر رسيده عرض كرد كه شاهزاده را عارضه قوى طارى شده است و ازين جهة دغدغه بخاطر انور راه يافته آبان را بر جناح استعجال باردوى اميرزاده محمد سلطان فرستاد كه كسى دانسته بفرستد تا كيفيت حال را كما ينبغى بازنمايد و موكب جهانگشاى از طاهر نسبين به طرف آق شهر در حركت آمده در خلال اين احوال قيصر سعيد ايلدرم با يزيد در روز پنجشنبه چهاردهم شعبان سنه خمس و ثمانمائه در آن شهر به مرض خناق و ضيق النفس درگذشت و امير تيمور گوركان در اثناء راه اين خبر شنيده بغايت محزون و متالم شد و مقارن آن حال دانه خواجه از پيش اميرزاده محمد سلطان آمد و تقرير كرد و مولانا فرج طبيب شاهزاده را مسهلى داد و مفيد نيفتاد بلكه مدد علت شده مرض بصرع انجاميد ملال خاطر همايون سمت ازدياد پذيرفته دانه خواجه را دو اسبه بازگردانيد كه تا رسيدن موكب فرخنده بدانجانب خبرى ديگر بياورد و بنفس نفيس بآقشهر شتافته از غايت عاطفت بازماندگان ايلدرم با يزيد را دلجوئى نموده جامها پوشانيده و پسرش موسى چلپى را بخلعت خاص و كمر شمشير مرصع و تركش بندوبار طلا اختصاص داد و يكصد سر اسب بادپاى بوى بخشيد و يرليغ موشح بالتمغاى همايون كرامت نمود و فرمان فرمود كه قيصرزاده نعش پدر خود را كه در آق شهر بامانت گذاشته بودند بآئين سلاطين به برسا برد و در عمارتى كه خاص از براى اين معنى ترتيب داده بودند دفن كنند و چلبى بر آن موجب بتقديم رسانيد و امير تيمور گوركان آغرق را در آق شهر گذاشته بر جناح سرعت سوار و روى باردوى اميرزاده محمد سلطان آورد و بعد از وصول به مقصد شاهزاده را چنان ناتوان يافت كه مجال تكلم نداشت و از اين جهت ملالى عظيم بر باطن حضرت صاحبقرانى